( من و) سحر : یک یاددار کوتاه
من و( سحر) الان کنار هم نشسته ایم . و تمام جر و بحث هامون درباب زن و مرد و جامعه و دین و حکومت و نهادهای اینچنینی رو از یاد بردیم . زن توی پرانتز. و من ... من و توی بی پرانتزی . آیا اصلا انسان میتونه بیرون پرانتز باشه؟ با این همه چیزهای تقدیری و فرهنگی و وراثتی و ... که به یکی انرژی میده و یکی دیگه رو عصبانی ، افسرده ، سرخورده رو سطح یخزده ی اجتماعی که آدماش هرچی دارن از چیزاییه که ــ درواقع ــ ندارن . هرچی دارن شاید مال خودشون باشه ، اما از خودشون نیست . مثلا خوشکل بودن و دارا بودن و شل بودن و کور وکچل بودن و ... و واکنش هایی که به این داشته ها تو جامعه ــ از کودکی ــ ابراز میشه . تا وقتی ندونی که دماغـت بزرگه یا کله ت بیضیه و تا وقتی ندونی که زنی ، درد و رنج و هر کوفت دیگه ای رو تجربه نمیکنی . اما از اون لحظه ای که جلوی آینه و لابلای مردم ، کم کم ، به چیزایی که داری و هستی پی میبری ، زن دگی به معنای واقعیش شروع میشه . اون ورتر بشین . من جذام دارم .
( سحر: ) تو خودت از من گرفتی احمق!
تمام
|
+| نوشته شده توسط
م.ح.ن. در یکشنبه
1384/08/15
|