در غروبِ(عصر ِ!!) مانیفـسـت ها و بیانیه ها و ... ، این ابرانسان ( وصف اش را از یعـنیچه بپرسید!) بیانیاهایی نوشته ست در دو سه سال اخیـر ، تا به جهانیان بفهماند که اگرچه تیری ست شعـر نمی سراید ، اما هنوز بر رود یخبسته ی زبان می سرد. و این است خصال ابرانسان!
چنین گفت م ح ن
:
ایسم
ا ـ شعر ، آن صدایی ست که در لحظه ی مرگ ِ بادکنک ِ بغایت باد شده ، زاده می شود.
ا ـ شاعر ، آن بادکنک است.
ا ـ آن باد ، دانستن آن مرگ است.
ا ـ پس پیش به سوی آن!!
م ح ن
آبان ۸۴
|
+| نوشته شده توسط
م.ح.ن. در یکشنبه
1384/08/29
|