نیمکت ِ فراموش وَ همان
کم محو میشود.
زیاد هم میرود.
و دیگر رنگی نمیماند:.
پس کوه؟!.
کمک میخواهد.
آینه را از کیف اش در میآوری.
تکرار میشوی:.
کم کمک محو میشود کوهم.
و دیگر رنجی.
به من!.
نمیماند.
(شاید حافظه اش مختل شود
و شاید دود
با شنیدن ِدیوار را از بلندِ خود را میداند
از درز پنجره با کرکره اش فاحشه
به شاید پنهان ِ دوباره
بدود)
.
فرمان بده!
|
+| نوشته شده توسط
م.ح.ن. در سه شنبه
1384/11/04
|